دل...

سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1390


روزگار به فراوانی تعب کرانه شد.بوکِ دگر روزها چنین مکدٌَر نباشند.فردا را آغازین دگر است.قصد خرید شیی برای رفیقی داشته و این آغازین را بدین گونه آغاز است.چند روزی بیش به آغاز امتحانات نمانده.قصد بر کردن آنچه آموخته ایم داریم.اگر سپهرمان اجازت دهد.

"کاش قضایم چو سپهر بر می افراشت"

شنبه 23 اردیبهشت 1374 ساعت 22:20


بر وفق مراد نبود، همه را بیهوده تباه ساختیم.گرچه فراوانی ساعات فراغت در این روز در افواه عامِ درون عظیم نمایان است؛ لیکن به قاعده ی نفس در حال گذراندنیم و تاکنون آنچه را که عقل گفته اجابت نکرده ایم. دراین میان دل نیز در عدم توانایی مان بسیار تاثیرگذار بوده و ما برسانِ همه وقت متاثر افعال اوییم.

یکشنبه 24 اردیبهشت 1374 ساعت 15:00



نظرات (2)
چقد جالبه که توی اون سن و سال، انقد لحن نوشتنت سنگین بوده! درصورتی که من انقد از این کلمه هایی که بی معنی ان استفاده میکردم!!!
پاسخ:
آره پریسان...اون موقع عاشق نثر فنی بودم...یادمه کتاب گلستان سعدی رو چندین بار خوندم...
خوب تو هم کلماتتو بگو...همونایی که میگی بی معنین!!! هر چی که از درون بیاد معنی داره!!
جالب می نوشتی!
احتمالا اون موقع شخصیت خاصی هم داشتی!
پاسخ:
ممنون...
اون موقع ، یه پسربچه ی آروم و به شدت رویاپرداز بودم...خیلی هم احساسی!!!
البته هنوز هم!!!
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد