X
تبلیغات
رایتل

لبان خوش رنگی که ....

چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1395

دیروز:

خواستنیِ درخشان

 در دامان سیاهی شب بود؛

بوی یاس می داد...

 بوی یاس!

 

قرمزی خوش رنگ لبانش

در سپیدی پر درخششِ او

به خود می بالید.

 

نگاه نیمه بازش

به حاشیه ی زمین بود و درختانش.

درخت هم محو تماشا...

 

این روزها انگشتان زیبایش مرگ را ورق می زند؛

در بینهایت دنیایی که دایم از او می میرد.

داستان مرگ شنیدنیست،

از لبان خوش رنگی که ....

 

امروز:

فهمیدم که

دستانم لغزیده!

ساعت ها ثانیه نشده اند!

و او مرگ را اشتباه شمرده ...

در پس ساعت ها،

به گمانِ ثانیه ها،

برابری مرگ نابرابر شد و

قصه ی مردن بی منطق!

 

داستان مرگ شمردنیست،

با لبان خوش رنگی که ....

 

 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد