فقط...

جمعه 23 تیر‌ماه سال 1396

عشقم نثار تو، فقط شدنیست
معشوق دلم نگاری ختنیست

دلتنگم و حجم این همه دلتنگی
با رنگ رژ تو مثال زدنیست

بعدا نوشت:

نسیم خوش خبر! از نور چشم من چه خبر؟

همیشه در سفر! از بوی پیرهن چه خبر؟

تو پیکی و همه پیغام عاشقان داری

از آن پری، گل قاصد! برای من چه خبر؟

به رغم خسرو از آن شهسوار شیرین کار

برای تیشه زن خسته ـ کوهکن ـ جه خبر؟

پرندگان پر و بال تان نبسته هنوز!

از آنسوی قفس، از باغ ، از چمن چه خبر؟

به گوشه ی افق آویخت چشم منتظرم

که از سهیل چه پیغام و از یمن چه خبر؟

نشسته در رهت، ای صبح! چشم شب زده ام

طلایه دار ! ز خورشید شب شکن ، چه خبر؟

بشارتی به من از کاروان بیار ای عشق!

همیشه رفتن و رفتن، ز آمدن چه خبر؟

به بوی عطر سر زلف او، دلم خون شد

صبا کجاست؟ از آن نافه ی ختن چه خبر؟

جدا از آن بر و آن دوش، سردی ای آغوش!

از آن بلور گدازان به نام تن ، چه خبر؟

حسین منزوی

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد