خاطرات یک درخت...

خاطرات یک درخت...

حس نوشته هایم...
خاطرات یک درخت...

خاطرات یک درخت...

حس نوشته هایم...

روزنه آخر

وهم عظیم عبور از روزنه آخر

قبل از تلاش دیگر.

عصر نیمه تاریک،

فهم های باقیمانده،

فهم های در کف،

موزون، ناموزون.

پشت پرده نور هست؛

دستهایم شال پرده را گرفته...

من، اما، به نور روزنه می اندیشم...

نور...

شور...

قدم های منظم تر.



بی شعری...


شور، شعر می آورد...

شور که نباشد، شعر هم نیست!


بی تبر!


من هرگز درختی را ندیدم که تبر داشته باشد؛

درختها "بی منطق" عاشق می شوند.

باد که بیاید،

طوفان که بوزد؛

نمی روند، دور نمی شوند، می مانند.


درختها بی پولی هم را به رخ نمی کشند.

درختها اگر بروند،

بی تبر بریده می شوند.

من هرگز درختی را ندیدم که تبر داشته باشد.


کوچه های انتظار


امروز صبح باران بارید؛

بوی آسفالت، بوی خاک؛

بوی پاییز، زمستان، بهار

بوی کوچه های انتظار



عادت

من به قرص هایم عادت نکرده بودم؛

که کردم.

حالا ما با همیم؛

آنها درمان می کنند،

من هم می بلعم.

نه حجم سیاه آسفالت را،

پودر سفید قرص ها را.