وهم عظیم عبور از روزنه آخر
قبل از تلاش دیگر.
عصر نیمه تاریک،
فهم های باقیمانده،
فهم های در کف،
موزون، ناموزون.
پشت پرده نور هست؛
دستهایم شال پرده را گرفته...
من، اما، به نور روزنه می اندیشم...
نور...
شور...
قدم های منظم تر.
من هرگز درختی را ندیدم که تبر داشته باشد؛
درختها "بی منطق" عاشق می شوند.
باد که بیاید،
طوفان که بوزد؛
نمی روند، دور نمی شوند، می مانند.
درختها بی پولی هم را به رخ نمی کشند.
درختها اگر بروند،
بی تبر بریده می شوند.
من هرگز درختی را ندیدم که تبر داشته باشد.
امروز صبح باران بارید؛
بوی آسفالت، بوی خاک؛
بوی پاییز، زمستان، بهار
بوی کوچه های انتظار
من به قرص هایم عادت نکرده بودم؛
که کردم.
حالا ما با همیم؛
آنها درمان می کنند،
من هم می بلعم.
نه حجم سیاه آسفالت را،
پودر سفید قرص ها را.