نگران بودم،
می ترسیدم،
که مبادا آن اتفاق بیفتد،
غافل از آنکه
آن اتفاق افتاده بود؛
قبل از من
و بارها،
بارها.
و من یک "اتفاق افتاده" بودم.
کمی خاص...
شاید هم معمولی.
دلتنگم
دلتنگ حرفای خصوصی با تو
دلتنگم
دلتنگ اشتراک اینترانسی با تو
دلتنگم
دلتنگم که بگویم غلظت مهم نبود
چون رسیده بود به جهانش !
بی کاستی!
اینها همه بهانه است
دلتنگم
دلتنگ تو
پ ن : اشکهایم را مسخره نکن!
.........
گم شده ای در بخار
در فصلی شبیه بهار
نه!!! پاییز است
پاییز من بی قرار